|
* خديجه زمانيان
«گيتا گركاني» متولد 1337 ليسانس ادبيات دراماتيك و
نمايشنامه نويسي از دانشكده هنرهاي دراماتيك
است. در سال

1354 فعاليتهاي
پراكنده ادبي اش را در زمينه هاي
شعر، داستان
و مقاله در مجلات و روزنامه ها شروع كرد، اما بعد فعاليتهايش را به حوزه
ترجمه براي گروه سني كودك و نوجوان محدود كرد. گركاني غير از ترجمه براي گروه سني
كودكان آثار تأليفي ديگري هم دارد. اين مترجم به تازگي اولين رمانش را به نام «فصل آخر» به چاپ رسانده است.
«پسر گمشده»
اثر ديويد پولتزر، «كوتاهترين داستانهاي جهان» اثر
استيوماس، «اتوبوس شب رو»، «ژانوس ستاره آرزو»، «ترس»، «مادربزرگ»، «شيطان و پسرك»
آثار «آنتوني هوروويتس» و چند اثر از آثار «رولد دال» و ... آثاري هستند كه اين نويسنده علاوه بر تأليفاتش آنها را ترجمه
كرده است.
در مورد
وضعيت ترجمه آثار كودك و نوجوان با اين مترجم و نويسنده گفتگويي انجام داده ايم.
* خانم
گركاني! يكي از ويژگيهاي كار شما، اين است كه حوزه ترجمه تان را
محدود و مشخص كرده ايد و به طور كلي ادبيات كودك و نوجوان را ترجمه
مي كنيد. ترجمه براي اين گروه سني
چه جذابيتي براي شما داشته است؟

** من سعي مي كنم
كارم را به موضوع خاصي محدود نكنم و هر كاري كه دوست دارم انجام دهم.
براي همين هر
اثري را كه به نظرم جذاب باشد و فكر كنم براي ادبيات و مردم ما
مفيد است را حتماً كار مي كنم! اما قبول دارم بخش بزرگي از آثار تأليفي و
ترجمه من، به گروه سني كودك و نوجوان مربوط
است، به كار براي اين گروه سني علاقه مندم،
زيرا به نظرم
ادبيات كودك و نوجوان ادبيات جذابي است. مخاطب، مخاطب خوبي است و قرار است
اين گروه سني، مخاطبان و خواننده هاي آينده ما باشند. اگر از سنين كودكي به آنها
كتاب خوبي داده و معرفي نشود، بعداً نمي توانيم اين گروه را در حوزه افراد كتابخوان
داشته باشيم.
عادت به كتاب
خواندن هم وقتي ايجاد مي شود كه يك كتاب خوب
و مناسب در
اختيار آنها قرار بگيرد.
* ترجمه
ادبيات كودك و نوجوان چه قواعدي دارد و تفاوت آن با ترجمه
براي گروه سني بزرگسال چيست؟
** اولين
مسأله مهم اين است كه مترجم، ترجمه براي
اين گروه سني را دوست داشته باشد، مترجم بايد بداند ترجمه
براي اين
گروه سني، آسان نيست، زيرا خود مترجم بايد اين نوع ادبيات را بشناسد و به آن
علاقه داشته باشد. حتي مترجم بايد از انتخاب اثر، لذت ببرد.
مسأله بعدي
نثري است كه مترجم در ترجمه اثرش از آن
استفاده مي كند. نثر بايد موردپسند اين گروه سني
قرار بگيرد.
در ترجمه ادبيات بزرگسال، دست مترجم براي انتخاب كلمات باز است، اما در آثار
كودك و نوجوان مترجم نمي تواند از بعضي كلمات استفاده كند. بايد برايشان به دنبال
جايگزين هاي ساده تري باشد و اين كار سختي است، زيرا ساده نويسي
سخت ترين كار دنياست!
* با توجه به
اينكه مترجمان ما آكادمي ترجمه ندارند، يك مترجم چه طور
مي تواند
اين نيازها را تشخيص دهد، بخصوص مترجمي كه مي خواهد براي اولين بار كتاب يك
نويسنده را انتخاب كند؟
** بچه هاي
ما با بقيه بچه هاي دنيا تفاوتي ندارند،
گمان
مي كنم استقبال از هري پاتر حرف مرا تأييد كند. هري پاتر در تمام
دنيا به همان اندازه محبوب است كه در
ايران هم محبوب است.
وقتي مشغول
ترجمه آثار «هوروويتس» بودم، خيليها نگران بودند
كه شايد اين اثر مورد استقبال قرار نگيرد و به آن توجه
نشود، اما
براي من مهم نبود، زيرا مي دانستم هوروويتس نويسنده خوب و محبوب انگليسي است.
اتفاقاً از اين ترجمه هم استقبال خوبي شد و بچه هاي ما توانستند با اين اثر ارتباط
برقرار كنند. اما در ادبيات نوجوان غرب آثاري هست كه براي ما كشش ندارد، حتي گمان
مي كنم اين آثار براي خود غربيها هم جالب نباشد. مثلاً آثاري كه شوخيهاي
زباني زيادي دارد، قابل ترجمه نيستند، زيرا
ناخودآگاه كار به طرف تفسير كشيده مي شود و
مترجم، مفسر
نيست. بعضي آثار هم از نظر اخلاقي مشكل دارند و براي مردم ما قابل قبول نيستند.
اما آثاري كه
در غرب جزو آثار كلاسيك به شمار مي آيد و امروز هم نوشته مي شوند،
در ايران هم مورد اقبال است. بچه هاي ما همان آثار را مي خواهند و مي خوانند.
بايد توجه داشته باشيم كه بچه هاي ما فيلمهاي خارجي را مي بينند و موسيقي
غربي را گوش مي كنند. ما نمي توانيم كتابهاي
قرن 18 و 19 را به آنها نشان
دهيم. آنها
اين كتابها را نمي خوانند و با نخواندنشان ما را تنبيه مي كنند.
* معمولاً
آثار كودك و نوجوان با مقداري تأخير در ايران ترجمه مي شوند، اين مسأله چقدر
بر جريان داستان نويسي ما تأثير مي گذارد؟
** با توجه
به اينكه آثار «رولددال» و «هوروويتس» را ترجمه
كرده ام و آثار تأليفي هم براي اين گروه سني دارم،
به جرأت
مي گويم دور بودن و فاصله از فضاي ادبيات جهان، حتماً روي جريان داستان نويسي
و نويسندگي ما تأثير خواهد گذاشت و شايد اولين و مهمترين تأثيرش همين باشد
كه مترجمان ما را ترسو بار مي آورد. مترجمان ما مي ترسند به طرف ترجمه
آثار و نويسندگان جديد بروند و كتاب و
نويسنده جديدي معرفي كنند. ما نمي توانيم از جريان
داستان نويسي
جهان غافل باشيم و بعد در امر داستان نويسي جلو باشيم. گمان مي كنم دور
بودن از جريان داستان نويسي دنيا خيلي خطرناك است.
* با توجه به
اين مسأله جريان داستان نويسي
كودك و نوجوان ما چقدر از جريان داستان نويسي كودك و نوجوان دنيا
عقب تر است؟
** فاصله كم
يا زياد مهم نيست، مهم اين است كه فاصله ما عميق
است، زيرا
هنوز صورت مسأله را براي خودمان حل نكرده ايم. ما در ايران به صرف اينكه به
آثاري بايد جايزه بدهيم، جايزه مي دهيم و توجه مي كنيم. در حالي كه
بسياري از جوايز جهاني اگر كتاب
درخوري نداشته باشند به اثري هم جايزه نمي دهند. از طرفي ما مي ترسيم
چهره هاي خوب را معرفي كنيم و متأسفانه با اينكه نويسنده هاي خوبي
داريم، اما در نهايت باز هم مهجور
مي مانيم. از طرف ديگر در آثارمان به دنبال بحثهايي
هستيم كه
دنيا در حال حاضر از آنها عبور كرده و آنها را كنار گذاشته است. مثلاً مسأله
جنسيت يا مسايل اجتماعي را به صورت هاي بدي در داستان مطرح مي كنيم به
طوري كه شهامت زندگي كردن را از
بچه ها مي گيريم.
* خب! شايد
ما هم بايد اين مسايل را تجربه كنيم تا بتوانيم
آنها را دروني كنيم و از آن عبور كنيم؟
** اين را
قبول دارم، اما به هر حال بايد روزي، از
تجربيات ديگران هم درس گرفت. وقتي نويسنده
مي نويسد
و يا ترجمه مي كند، نبايد به اين فكر كند كه اثرش مورد توجه قرار خواهد گرفت
يا نه. اما متأسفانه هر وقت كسي خواسته كار نويي انجام دهد، همه به او حمله مي كنند!
آقاي مرادي
كرماني وقتي به نوشتن براي گروه سني كودك و نوجوان اقدام
كرد، توانست
با شيوه نوشتن و آثارش، طيف وسيعي از خواننده ها را جلب كند، اول مورد حمايت
منتقدان قرار گرفت اما بعد حمله ها از طرف منتقدان به آثار كرماني شروع شد، زيرا
نقد از نظر ما يعني كوبيدن! ما اثر را به قصد شناساندن تحليل نمي كنيم. ما مي كوبيم
تا اعصابمان آرام شود! بعد آثاري تأييد مي شود كه باعث تعجب همه است. مثلاً
ترجمه بي نظير «خانواده من و بقيه حيوانات» خانم گلي امامي مهجور
مي ماند و به جايش آثاري سر و صدا
مي كند كه با عقل جور در نمي آيد!
* چرا اين
اتفاق افتاده است؟
** خب معلوم
است؛ به جز باند بازي و حسادت چه دليل ديگري مي تواند
داشته باشد؟
متأسفانه ما عاشق ادبياتمان نيستيم، ما عاشق موقعيتهايمان هستيم. وقتي اثر
مرادي كرماني به چند زبان در دنيا ترجمه مي شود، اين موفقيت همه ماست، براي
هر ايراني، چه نويسنده، چه مترجم و حتي
آنهايي كه كاري به ادبيات ندارند. اما متأسفانه
ما اين طور
نيستيم.
* خانم
گركاني! كدام يك از اين دو نكته براي شما مهمتر است؛
وفاداري به
متن، يا زيبا شدن ترجمه؟ چون ممكن است در كار ترجمه لحظاتي پيش آيد كه شما
بتوانيد با افزودن كلماتي به متن اصلي ترجمه زيباتري ارايه دهيد؟
** به نظر من
حذف و اضافه كردن كلمه به قصد زيباتر شدن ترجمه، نوعي جنايت در ترجمه است.
زيبايي و
زشتي يك اثر معني ندارد، زيرا مترجم كه نويسنده اثر نيست. اگر مترجم
مي خواهد متن زيبا بيافريند خوب مي تواند كتاب خودش را بنويسد. مترجم
فقط منتقل كننده است. بايد موقع كار،
خودش را به اثر بسپرد و سعي كند نزديكترين زبان را
پيدا كند.
اما اصلاً حق دخل و تصرف ندارد. مي تواند پانويس هم بدهد، اما در كار كودك
و نوجوان پانويس دادن كار خوبي نيست، زيرا بچه ها را خسته مي كند.
* اگر قرار
باشد در كار مترجمهاي امروزي آثار كودك و نوجوان به يك ضعف مهم اشاره كنيد، از چه
چيزي نام مي بريد؟
** مهمترين
مشكل، ترس از ترجمه كارهاي نو و متفاوت است.
اين مسأله هم
در آثار نوجوان وجود دارد و هم در آثار بزرگسال. مترجمان ما به دنبال آثاري
مي روند كه جايزه گرفته اند، به دنبال نويسنده هايي مي روند
كه شناخته شده اند، به دنبال
سبكهاي ادبي كهنه و تكراري مي روند، زيرا مترجم از مخاطب كم مي ترسد،
از ناشر مي ترسد در حالي كه در كشوري مثل ايران كه كتابها با شمارگان 2000 تا
چاپ مي شوند نبايد نگران مخاطب باشيم. نويسنده و مترجم در ايران بايد
به دنبال مخاطب باشد. ما فقط مي توانيم به بچه هايمان ياد بدهيم از
كتاب نترسند و آن را بخوانند و لذت ببرند.
در اين صورت شايد براي ادبيات ما هم اتفاقهاي
خوبي بيفتد!
* و مهمترين
مشكلي كه يك مترجم ادبي با آن رو به روست، چيست؟
** «ترين»هاي
زيادي وجود دارد. مهمترين مشكل شايد دسترسي به كتاب باشد. با بسته شدن خانه
مترجم، در حوزه كودك و نوجوان اين مشكل بيشتر شده است. مشكل بعدي بي خبر بودن مترجمان
از كار يكديگر است. يك كتاب گاهي چندين بار ترجمه مي شود.
در اين مواقع خانه
مترجم خيلي مي توانست به مترجمان كمك كند. شما ببينيد چند مترجم آثار «رولددال» را ترجمه كرده اند و كتابش چند بار چاپ شده است.
در حالي كه بايد به دنبال اسمها و آثار جديدتر
باشيم. هر چه آثار كمتري به دست مترجمان برسد، انتخابشان
محدودتر
خواهد شد، زيرا مترجم بايد زياد كتاب بخواند، و از بين آنها يكي را انتخاب كند.
نه اين كه گمان كند كتابي كه دستش است اولين و آخرين كتاب است. در اين صورت نبايد
انتظار داشته باشيم تحولي اتفاق بيفتد.وقتي وارد كتابفروشيهاي خارجي
مي شويم، چشممان به كتابهاي جديدي
مي افتد كه نويسنده آنها را نمي شناسيم، آن وقت است كه دلمان
مي خواهد همه شان را بخوانيم، اما اين تنوع در كتابفروشيهاي ما به چشم نمي خورد.
مشكل بزرگ ديگر كارهاي كودكان تصويرگري اين آثار است. تصاوير رنگي باعث مي شود
قيمت كتابها گران شود، در نتيجه كتاب به دست بچه ها نمي رسد. به اين
صورت نبايد انتظار داشته باشيم اين
بچه ها وقتي به سن نوجواني مي رسند كتابخوان
شوند.
از طرفي وقتي
مي بينيم در دبيرستان، كتاب در اختيار دانش آموزان قرار نمي گيرد،
به صرف اينكه باعث عقب افتادن درسهايشان مي شود، نمي توان از سيستم آموزشي
كشور هم انتظار تبليغ مطالعه را داشت، در حالي كه مي دانيم رمان به آدم امكان
تجربه زندگي هاي ديگر را مي دهد. آدمي كه رمان زياد مي خواند، با
آدمي كه رمان نمي خواند تفاوت دارد. مهم
نيست مردم چه مي خوانند شايد يكي دوست داشته باشد
يك كتاب
پليسي جذاب بخواند يا بخواهد يك رمان شاد بخواند همه لازم نيست هگل بخوانند!
مهم اين است مطالعه جزو ضروريات زندگي ما باشد، زيرا گمان مي كنم خواندن يك
كتاب از برنامه ريزي براي زندگي يكديگر و مداخله در زندگي هم بهتر باشد.
|