هويت گريزي ، آسيب نسل پنجم مجسمه سازي

 

 

 

 

 

:اين روزها پنجمين دوسالانه بين المللي مجسمه سازي در موزه هنرهاي معاصر تهران در حال برگزاري است.
اگر به اين موزه سري بزنيد در ابتداي ورود به آن مجسمه اي متفاوت در ابعاد بسيار بزرگي توجه شما را به خودش جلب مي کند. اين مجسمه که ماه و پرنده نام دارد اثر دکتر زهرا رهنورد است که تقريبا تبديل به نماد دوسالانه نيز شده است.
گفتگو با زهرا رهنورد در دانشکده هنرهاي تجسمي دانشگاه تهران انجام شد.
اين گفتگو قرار بود بيشتر به دوسالانه مجسمه سازي بپردازد، اما به سمت مسائلي مانند هويت گريزي و انتقادات و تماشاي رهنورد به هنر مدرن انجاميد. اما آنچه بيش از هر چيز در اين گفتگو نمايان مي شود، اين است که رهنورد امروز نه آن دانشجوي سراسر اعتراض دهه 50 است ؛ نه همسر نخست وزير و نه رئيس پيشين و مقتدر دانشگاه الزهرا و نه يک فعال سياسي ، بلکه رهنورد اين روزها به قول خودش هيچ دغدغه اي جز خلق آثار هنري و دست يافتن به زيبايي شناسي و صور جديد ندارد و فکر مي کنم انجام اين گفتگو نيز برايش به مانند خلق يک اثر هنري بود چرا که بسيار آرام و دقيق و با وسواسي شگفت سخن مي گفت.

فکر مي کنم براي آغاز گفتگو اگر به سراغ دوسالانه پنجم مجسمه سازي و آثار شما برويم مناسب تر باشد؛ چه شد که اين دو کار را براي دوسالانه انتخاب کرديد؟
من کارهاي زيادي داشتم که در دوسالانه به نمايش بگذارم ، اما به علت گرفتاري نتوانستم بيشتر از دو کار را ارائه کنم که يک کار چيدمان پرندگان است که در واقع روند جديد کارهايم با شيشه محسوب مي شود و ديگري هم اثري در مکتب «ردي ميد» است به نام ماه و پرنده که ترکيبي از ساخت و ساز حاضر و آماده است.

اثر دومي که به آن اشاره کرديد مورد توجه بسياري از بازديدکنندگان قرار گرفته است درباره آن کمي بيشتر توضيح دهيد.
اين اثر را که 4 متر طول ، يک متر و نيم عرض و 70 سانت هم عمق دارد به دانشگاه الزهرا اهدا کرده بودم.
جرقه ساخته شدن اين مجسمه به اين ترتيب بود که در محوطه جديد دانشگاه الزهرا که پيشتر مدرسه راه آهن بود يک ميل لنگ و ترانسفورماتور قشنگي (البته از نگاه من به عنوان مجسمه ساز) بدون استفاده وجود داشت و به عنوان زباله هاي فلزي مي خواستند آن را دور بريزند.من خواهش کردم تا اين دو را در اختيارم قرار دهند تا روي آنها کار کنم و تقريبا يک سال ونيم هم ، کار طول کشيد و آنها را با دو شوفاژ ترکيب کردم و يک تکه آهن هم انتخاب شد و زير اين تراسفورماتور قرار گرفت و با رنگ سرخ و مشکي رنگ آميزي کردم و در محلي قرار دادم که استاد، دانشجو و کارمند از آنجا عبور مي کردند.
شايد در طول روز تعداد زيادي از کنار اين اثر مي گذشتند و گاهي گذرا نگاهي مي کردند. در طول اين مدت طراحي آن را چند بار عوض کردم تا اين که من به سراغ روند کارهاي خودم رفتم و المان هاي عاشورايي (يک پرنده و بخشي از يک علم) را به اين اثر اضافه کردم. متوجه شدم که جمعيت عظيمي آمدند و درباره آن سوال مي کردند، مثلا اين که چرا اين اثر عاشورايي رنگ قرمز و مشکي دارد، چرا از رنگ سبز استفاده نشده است؟

در ادامه صحبت هاي شما مي خواهم مساله اي را مطرح کنم: ببينيد، در هنر و خاصه نقاشي و هنرهاي تجسمي زيبايي شناسي بسيار مطرح است و شايد استفاده از تکنيک و فرم براي رسيدن به زيبايي اولويت نخست بسياري از هنرمندان باشد. اما اگر بخواهم به نوعي اين زيبايي را به آثار ديني و مذهبي که شما نيز در اين زمينه آثاري را خلق کرده ايد پيوند بزنم بايد از سهروردي کمک بگيرم که مي گويد: اولين تجلي خداوند زيبايي است. سهروردي با اين تعبير رسالتي را علاوه بر تحريک کردن زيبايي شناسي مخاطب براي هنرمند قائل مي شود، حال شما در نظر بگيريد که معمولا تکنيک و فرم اولويت نخست هنرمند براي خلق زيبايي است و از سويي ديگر آن رسالتي که سهروردي به آن اشاره مي کند وجود دارد و به عبارت بهتر فرم ، محتوا و مخاطب سه ضلع مثلثي هستند که مي خواهم تعامل اين سه را در تماشاي شما ببينم.
من معتقدم فرم مهمترين حرف را در يک اثر هنري مي زند و بايد به گونه اي باشد که حتي در يک نقد فرماليستي محض هم بتواند قابل دفاع و پاسخگوي کمال خودش باشد، اما اين آيا به آن مفهوم است که محتواگريز باشيم و هيچ پيامي يا حرفي در اثرمان وجود نداشته باشد؛ اگر اين فرض را هم داشته باشيم فرم بايد در ناب ترين و بهترين حالت خودش باشد، در واقع من معتقدم که فرم تعهدي به محتوا ندارد ولي چه بهتر که فرم و محتوا بتوانند در يک هماهنگي کامل با هم باشند.

فکر مي کنم کاري که درباره آن صحبت کرديم مجسمه ماه و پرنده گوياي همين اعتقاد باشد، فرم زيبا و کاملي دارد با ريتم زيبا و رنگ طلايي و سرخ مس که در کنار سياه قرار گرفته است و همچنين خشونت آهن در کنار لطافت مس ، به عبارتي اين يک فرم کامل بود اما اين فرم کامل وقتي تبديل به يک فرم موفق در ارتباط با مخاطب شد که به آن المان هاي عاشورايي اضافه شد و به نوعي يک هويت و محتواي فرهنگي و نوستالژيکي به اثر اضافه شد.
دقيقا همين طور است اين نکته بسيار مهمي بود و تجربه من را در مورد هنر به يک فراز بسيار حساسي ارتقا داد و اين گونه هم نيست که بگوييم هنر مدرن هنر نخبگان است ولي در واقع مي توان هنر مدرني داشت که با تمام مردم ارتباط برقرار کند به شرطي که هنرمند نيز علايق مردم را در نظر بگيرد و من اين تجربه را در ماه و پرنده به دست آوردم.

اتفاقا به نظر من توجه نکردن به همين مساله اي که شما بيان کرديد تبديل به يکي از آسيب هايي شده که به هنر مدرن همواره وارد است ، يعني فرار از ريشه ها و اصالت ها. در همين دوسالانه مجسمه سازي توجه نکردن به هويت و ريشه هاي فرهنگي کاملا در آثار اکثر شرکت کننده ها به چشم مي آيد در حالي که مي بينيم در گذشته و در نگارگري ما بارها و بارها و به صورت مفصل به حضرت علي ع پرداخته شده است يا اسطوره ها و افسانه هاي ايران همواره در گذشته دستمايه خلق آثاري درخشان در قلمرو هنر بوده است ، اين آسيب و پديده را شما چگونه تماشا و ارزيابي مي کنيد؟
ببينيد، چالش امروز ما اين است که آيا ما يک هويت بسته در درون خود و براي خود و در حال پوسيدن بايد داشته باشيم يا نه هويت خود را در برابر پديده جهاني شدن ببازيم و فراموشش کنيم يا اين که حالت سومي را ايجاد کنيم که طي آن يک تعاملي داشته باشيم تا بتوانيم با داشتن يک هويت کاملا پيشتاز همچنان ايراني باشيم و حرف هاي مهمي را براي گفتن در عرصه هاي جهاني داشته باشيم و اين نکته بسيار مهمي است چراکه اتفاقا همان طور که اشاره کرديد مهمترين نقدي که به اين دوسالانه وارد است روح هويت گريزي بسيار حادي است که در آن وجود دارد هرچند از کارهاي زيبا نيز نبايد به سادگي گذشت ، ولي هنگامي که موضوع هويت گريزي را مطرح مي کنيم به سرعت مي گويند که شما مي خواهيد يک هويت بسته داشته باشيم ، در صورتي که اين گونه نيست ، ما بايد يک هويت پيشتاز باشيم و در توسعه فرهنگهاي جهاني نيز نقش داشته باشيم ، ولي ايراني باشيم نه يک خودباخته.

به نظر مي رسد اين آسيب و نقدي که شما عنوان کرديد بيشتر در نسل جوان يا به عبارت بهتر و دقيق تر در نسل پنجم مجسمه سازي بيشتر حاکم است و از چيزي به عنوان پست مدرنيسم سرچشمه مي گيرد که در ميان هنرمندان ما نيز به درستي ابعاد و مولفه هايش مشخص نشده است؟
بله ، اگر نسل اول را اساتيدي مثل استاد صنعتي ، استاد قهاري ، استاد صديقي و نسل دوم را استاد تناولي ، ژازه طباطبايي و خانم سالياني در نظر بگيريم و ما را هم نسل سوم تعريف کنيد که شاگردان اين بزرگان بوده ايم ، مي توان اين نکته را پذيرفت که بيشتر در نسل پنجم مجسمه سازي به چشم مي آيد. اما درباره پست مدرنيسم هم بايد بگويم دوره پست مدرن مي تواند دوره خوبي براي هنرمندان ما باشد و مي تواند نکته هاي خوبي براي هنرمندان به همراه داشته باشد چون تکثرگرايي اي که در پست مدرنيسم وجود دارد با مدرنيسم کاملا متفاوت است ، در واقع مدرنيسم مي گفت همه مثل هم باشيم ، همه پيکاسو، باربارا هپ ورث ، کاندينسکي باشيد ولي دوره پست مدرن مي گويد همه با هويت ملي و بومي خودشان ولي از زاويه هزاره سوم و دنياي جديد سخن بگويند و آثارشان را خلق کنند.

يکي ديگر از ويژگي هاي دوسالانه پنجم استفاده از متريال هاي مختلف و گاه شگفت انگيز و عجيب است. آيا در نوع استفاده از اين تنوع متريال ها نيز به اعتقاد شما همان الگوبرداري محض و تقليد از غرب ديده نمي شود؟ و اصلا شما اين استفاده از متريال هاي مختلف را مثبت يا منفي تماشا مي کنيد؟
اين نکته مثبتي است و در واقع قوت دنياي معاصر است که هنرمند امروز ديگر اجباري ندارد که فقط با برنز، سنگ و گچ کار کند. هنرمند امروز دستش باز است تا از هر متريالي استفاده کند و اين از نقاط مثبت اين دوسالانه است ، اما مهم اين است که با اين متريال ها چگونه روبه رو شويم ، آيا اين متريالها ما را به يک فرم هاي بصري که فاقد هرگونه رگ بومي است بايد هدايت کند يا نه مي خواهيم در قالب يک ترکيب و تعامل ميان درون و بيرون ، فرم جديدي را خلق کنيم.

ماجراي مجسمه مادر


من در آتليه خودم در همين دانشگاه داشتم کار مي کردم که از شهرداري آمدند و مجسمه اي را که امروز در ميدان مادر نصب است ديدند و گفتند اين را براي ما در ابعاد بزرگ کار کنيد و گفتند قرار است در پارک ملت که تنديس چند نفر از بزرگان فرهنگ ايران زمين قرار دارد نصب شود تا اين مفهوم را تداعي کند که از دامن زن مرد به معراج مي رود. من هم براي اين مجسمه مادر و بچه ابعاد 2.75 متر را در نظر گرفتم و نام آن را مادر، نرگس عاشقان نام گذاشتم.
وقتي اين مجسمه آماده شد، هنگام حمل و نقل مجسمه به ميدان محسني سابق ، در ميان راه به عنوان دزد يک محموله طلايي گرانقيمت دستگير شدم و بالاخره پس از آزاد شدن خودم و مجسمه ، شهردار وقت منطقه که اين سفارش را داده بود گفت ، اين مجسمه آنقدر زيباست که براي پارک حيف است بگذاريمش براي همين ميدان و نام ميدان را به نام مادر تغيير دادند. من گفتم مجسمه اينجا کثيف مي شود و پتينه اي روي آن انجام نشده و نصب آن براي پارک است نه يک ميدان و ابعاد اين مجسمه هم به گونه اي است که براي اين ميدان کوچک است. به هرحال قبول نکردند و طي مراسمي باشکوه به سال 1373 مجسمه را نصب کردند. از فرداي آن روز کار من نامه نگاري شد تا اين مجسمه به سر جاي اصلي خودش در پارک ملت برگردد تا بالاخره 2 سال پيش ، سازمان زيباسازي قبول کرد، اما شرطي را هم براي من در نظر گرفتند و گفتند اين مجسمه را به پارک ملت مي بريم به شرطي که شما يک مجسمه ديگر اين بار تمام قد براي ما بسازيد، اما باز هم به اختلاف برخورديم و شهرداري گفت ما در حد 4متر مي توانيم سرمايه گذاري کنيم ، در حالي که به اعتقاد من با توجه به ابعاد ميدان بايد حداقل مجسمه 7متر باشد و هنوز اين ماجرا بين من و شهرداري ادامه دارد و البته شهرداري هم دوست دارد اين کار انجام شود، ولي به اندازه هر سانتي متري که به يک مجسمه برنزي اضافه شود هزينه آن به صورت تصاعدي بالا مي رود و البته سراغ متريال هاي ديگر هم نمي توان رفت. مثلا فايبرگلاس در يک محيط باز شهري دوامي ندارد، بتون زيبايي برنز را ندارد و حکايت مجسمه مادر، نرگس عاشقان همچنان ادامه دارد....

ما مي خواهيم بگوييم ذهنيت جديد با ذهنيت کهن تفاوت دارد و اين ذهنيت جديد چون فرم هاي جديد مي آفريند، متريال هاي جديد هم نياز دارد. نمي شود شما با يک فرم نو و جديد از سنگ استفاده کنيد که داوينچي و ميکل آنژ هم استفاده مي کردند يا از برنز استفاده کنيد که در قرن 18 استفاده مي کردند. متريال هاي جديدي کشف شده که خيلي بهتر مي توانند هنرمند را به مقاصدش برسانند. مثلا شما هيچ وقت فکر نمي کرديد يک روز از مقوا مجسمه بسازيد.

به قول شما، من هيچگاه شايد فکر نمي کردم روزي از مقوا مجسمه بسازند، ولي در اين نوآوري و آشنايي زدايي سهم مخاطب چقدر است؟ روزنامه جام جم که من به نمايندگي از آن با شما گفتگو مي کنم در خيابان ميرداماد تهران قرار دارد و به همين دليل من هر روز از جلوي ميدان مادر (محسني) رد مي شوم و انسان هاي متعددي را تماشا کرده ام که به مجسمه مادر اين ميدان که از آثار شماست خيره مي شوند و به نوعي هر يک در ذهن خودشان خاطره اي را با اين مجسمه بازآفريني مي کنند. حال سوال اين گونه در ذهن من تداعي مي شود که اگر اين مجسمه مقوايي يا ديگر مجسمه هايي که در اين دوسالانه با متريال ها و فرم هاي متفاوت ارائه شدند در جاي اين مجسمه قرار مي گرفتند آيا چنين اتفاقي برايشان مي افتاد؟ اصلا با اين همه دوسالانه و سمپوزيوم و... که برگزار مي شود هيچ وقت مجسمه سازي ما از يک هنر فانتزي و نمايشگاهي تبديل به يک هنر کاربردي نشده است ؛ هنري که در سطح شهر يا مراکز مختلفي که مردم حضور دارند مورد استفاده قرار بگيرد، البته بي انصافي نکنم و اين نکته را هم بگويم که اين انتقاد و آسيب تقريبا در تمام هنرها اعم از شعر و ادبيات ، تئاتر، نقاشي و... صادق است.
اين حرف بسيار مهمي است. اين که چرا چنين نيست جاي بحث فراوان دارد؛ البته الان تلاش هايي در اين زمينه شده است ، مثلا پس از سمپوزيوم ، اين کار تا حدودي انجام شد. مجسمه هايي که در بعضي از ميدان ها مي بينيد با همين رويکرد نصب شدند. به نوعي به اين سمت مي رويم که به جاي اين که مردم به موزه بروند موزه ها را به ميان مردم بياوريم. اما مجسمه سازهاي ما نيز کمتر به علايق و تجربه هاي مردم توجه مي کنند، در واقع با احترام گذاشتن به خواست و تجربه مردم مي توانيم سطح درک مخاطب را هم بالا ببريم.
در ضمن نبايد فراموش کنيم تکرار دنياي گذشته خدمتي به فرهنگ بصري مردم نمي کند؛ نوآوري در واقع اين شانس را براي بشريت ايجاد مي کند که بر کثرت هاي هستي بيفزايد. به تعبير کاسيرر يک خورشيد در آسمان وجود دارد، اما ميليون ها خورشيد از سوي هنرمندان آفريده شده است ، اما اگر دقيقا کپي و مانند طبيعت را به مردم ارائه کنيم چه چيزي به فرهنگ آنها اضافه کرده ايم؟ چه ارتقاي بصري اي پيدا کرده اند؟ به عبارت ديگر سوبژکتيويسم و ذهنيت گرايي که در دنياي معاصر وجود دارد بسيار کمک کرده تا مرتب بر صور هستي افزوده شود.

خانم دکتر رهنورد! در اين گفتگو به هنر اسلامي اشاره شد، نام شما و آثار شما به نوعي با انقلاب اسلامي گره خورده است ؛ انقلاب ما به نوعي رجعت به سنت بود و اين رجوع به سنت در تمام حوزه ها قابل رديابي است و به ويژه در هنر کاملا نمايان است ، مثلا در شعر، قالب هاي کلاسيک از حاشيه به متن مي آيند و شاعران نوپرداز منزوي مي شوند يا موسيقي تقريبا بجز در يک فضاهاي خاص مثل همراهي با يک سرود انقلابي دچار سکوت مي شود و مي توان گفت آثار امروز خود شما و کساني که در دوسالانه مجسمه سازي شرکت کرده اند اگر اوايل انقلاب آفريده مي شدند شايد نه تنها در قالب چنين نمايشگاه باشکوهي ارائه نمي شدند، بلکه ممکن بود با آنها برخوردي منفي از جانب حتي خود شما صورت بگيرد؟
پيش از پاسخ به سوال اصلي شما بايد بگويم من هميشه به نوآوري اعتقاد داشته ام و آن را در تضاد با سنت نمي ديده ام. شاهد آن ، آثار نوآورانه قبل از انقلاب است که انجام داده ام که بسيار آوانگارد بوده است و اگر اين نمايشگاه دوسالانه پنجم به فرض محال در آغاز انقلاب اسلامي برگزار مي شد هرگز آن را به صورت منفي تلقي نمي کردم و حتي جسارت و شجاعت و نوآوري آن را مي ستودم اگرچه ممکن است هويت گريزي آن را به چالش مي کشيدم ، نه اين که آن را بکوبم. اما براي پاسخ دادن به ادامه سوال شما بايد خودم را از هنرمندان انقلابي جدا کنم تا بتوانم کامل جواب دهم. ببينيد، روند انقلاب در واقع به سوي خلاقيت ها و نوآوري هاست. ما نمي خواهيم بگوييم انقلاب در همان جايي که بود ايستاده است بلکه انقلاب ما انقلابي پويا بود و مرتب با ارزشهاي خودش به پيش مي رود و دنياهاي جديدي را مي آفريند و تجربه مي کند، ممکن است ديد انتقادي به مراحلي از خودش داشته باشد ولي به لحاظ بصري که حوزه تخصصي خود من است مي شود گفت هنرمند انقلاب در يک زماني و در تب و تاب جريان انقلاب از محيط اطراف خودش بهره مند مي شد که کاملا اين محيط در آن روزگار ارزشي است ولي الان آن تب و تاب اوايل انقلاب وجود ندارد و هنرمند هم به هر صورت از محيط اطراف خودش الهام مي گيرد. در واقع محيط تغيير کرده است. بسياري از اعتراض ها، حضورهاي ناب مردم در صحنه ها، صحنه هايي که خود مردم طراح ، سناريست و کارگردان اصلي آن بودند اکنون تغيير کرده است و نمي خواهم بگويم اين تغيير روند به سمت منفي و بدي و انحطاط بوده است ، بلکه من به نفس تحول و تغيير اشاره مي کنم و اين تحول ، عناصر بصري خاص خودش را مي طلبد، ضمن اين که هنرمنداني که شايد به نظر برسد امروز به شکل ديگر و متفاوتي از آن روزها سخن مي گويند هم براي آن زمان احترام فراواني قائل هستند اما زمانه ، زبان و بيان جديدي را مي طلبد.

يعني شما يک مسير طبيعي را براي هنر و هنرمندان انقلاب ترسيم مي کنيد؟
بله ، البته اين مسير طبيعي به آن مفهوم نيست که نمي توانست بهتر از الان باشد، ولي مسير طبيعي است. الان جنگي نيست و دليلي هم وجود ندارد که دغدغه اصلي هنرمندي که از پيرامونش الهام مي گيرد، جنگ باشد. رژيم مرتجع گذشته هم نيست که هنرمند به آن اعتراض کند. الان تا حدودي يک محيط خلاق و سازنده است و هنرمند از اين فضا استفاده مي کند. خود من پيش از انقلاب دانشجو بودم. دانشجوي دهه 50 سراپا اعتراض بود و همان زمان هم وقتي نمايشگاهي را برگزار کردم ، بيشتر آثارم اعتراضي بود و پاسخ اعتراضم را هم مثل همه مردم گرفتم که سرنگوني شاه و پيروزي انقلاب اسلامي بود، الان دغدغه من زيباشناسي جديدي است و سبک خودم را يافته ام و مي خواهم صور جديدي بيافرينم.

فکر نمي کنيد اين پرداختن يک بعدي به کشف و شهود هنرمندانه و صور جديد به بهانه نداشتن اعتراض ، باعث شده يا بشود شما نسبت به محيط اطرافتان و آنچه در جامعه و سياست و... مي گذرد بي تفاوت باشيد؟
نه ، بي تفاوت نيستم ، بلکه اعتراض بصري خود را در قالب طنز و ريشخند پديده هاي منفي که با آن در جامعه روبه رو هستيم بروز مي دهم ؛ پديده هايي مثل فقر اقتصادي مردم ، تضادهاي طبقاتي ، بالا رفتن برج ها و کاهش ابعاد فرهنگي و توسعه ابتذال فرهنگي و... عمدتا امروز دغدغه هاي من بيشتر جنبه اتوپيايي دارد تا واقع گرايانه که البته آن هم با بيان پيچيده تر هنري بيان مي شود. فکر مي کنم اکنون فرهنگ هنرمندان ما بيشتر فرهنگ نوآوري و سازندگي است يا ممکن است البته آرمان هاي ديگري نيز ميان هنرمندان باشد که از نظر من هر کسي مي تواند هر آرماني که مي خواهد داشته باشد و براي رسيدن به آن تلاش کند. واقعيت اين است که من از هيچ نوع فرهنگ تک صدايي خوشم نمي آيد.

سينا علي محمدي